تبليغاتX
سنگستان

سنگستان

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

 

روزی سخت سرد بود و باد به نیرو می رفت.مطابق با عادت معهود از بهرِ مشاهده ی نمراتِ مشعشعه ی ترمِ ماضی سویِ دانشکده روانه گشتیم، چون بدانجا رسیدیم در بدوِ ورود با چندی از دوسُتانِ 85 ای مواجه گشتیم که چونان مرغی پرکنده به دورِ خویش می گشتند و هر از چند گاهی گردن دراز کرده به تا بلو چشم می دوختند و بر بخت نگون و طالع دون و ایام بو قلمون تف و لعنت می فرستادند و سنگ سراچه ی دل به آب دیده می سُفتند  که آخر مگر چه گنه کرده ایم که روزگارمان به عقوبتِ آن، به چُنین بلا مبتلا گردانید؟!!

ما که از احوال ایشان انگشت به دهان ِ تحیُر مانده بودیم پیش رفتیم و علت را جویا گشتیم که ناله یتان از برای چیست ؟!

 

یکی از آنان لب به سخن گشود که  از قضایِ آسمانی می نالم که مرا در این ورطه کشانید وگرنه مرا با فیزیک چه کار؟!!

وان دیگری گفت : ناله ام از بهرِ خویش است و از دستِ خویش ، که در روزگاری نه چندان دور فیزیک بر من و عده ای ازیاران ِمن جلوه کرد و چَشم و دل همه بیاراست  تا غبارِ آن  نورِ بصر بپوشانید و پیش عقل ها حجاب تاریک بداشت وجمله در دست محنت و چنگال بلا افتادیم.

 

گفتیم سخن کوتاه دارید که دلمان چونان سیر و سرکه در جوش است،چه بر شما گذشته؟! بگویید تا رهِ  کار بنگریم، اشارتی بر تابلو کردندو چون جلو رفتیم و برگه ها را از بالا تا پایین نظاره کردیم چندین دایره ی داخل تهی نظرمان را جلب کرد، اول بار متصور گشتیم که در اوهام  فرو رفته ایم دگر باره که نگه دوختیم اطمینان حاصل گشت که چشمانمان به درستی گواهی می دهند فکری شدیم که آخر مگر ممکن است ؟!یعنی ایشان حتی نام مبارکشان را نیز ننگاشته اند؟!!(تلمیح به یکی از امتحانات گذشته که اوستاد مربوطه برای نگارش نام نیز نمره در نظر گرفته بودند!!)این دیگر نو برانه است! بعد از خردی ملامت دوستان ،به فکر فرو رفتیم که گیریم که در عدم صلاحیت ایشان در پاس کردن شکی نباشد، ولی آخر چرا دایره ی داخل تهی؟!! آخر چُنین حرکتِ نا شیرینی از اساتیدِ عظام و عالی مُقام ـ رضی الله عنه ـ نیز تا بدین لحظه سر نزده حال آنکه...

به یاد دارم اقلّ نمره ی ماخوذ  0.25 بوده ( آن هم در شرایط خاص... )

 

آنها را مبلغی دلداری نمودیم  که دلْ شکسته نباید داشت و    چُنین حالها  مردان را پیش آید!!

مذمت ایشان مکنید که خداوندانِ کرمند از اساتید ِ جدید التاسیس اند وحکماً اشتباهی رخ داده!

 گفت :غلط گفتی !چه فایده که چون ابرِ آذارند و نمی بارند و چون چشمه ی آفُتاب و نمی تابند!می توانند کاری کنند اما..

اصلا تو چه دانی که بر ما چه می گذرد ؟! ازیرا در فقره ی ریاضیات و الفیزیکیات به صحبت پیری اوفتاده ای پخته،پرورده،جهاندیده، گرم و سرد چشیده، نیک و بد آزموده که حقوق صحبت بداند و شروط مودت بجای آورد مشفق و عادل باشد و دانا و شیرین بیان.

 

درهمین اثنا فردی در خشم شدوگفت: در مانده ام از اتّکای به نفسِ  جوانْ اساتید  که سخت  جگرآورند و دلِ شیردارند و بنگرکه در بدوِ تدریس چه ها می کنند!!!

دیگری به پاسخ بر خاست که شما عامّه ی مردم چه دانید!چون بر شما نیز فرجی  شود و  دانایی   به کف آرید،  شما نیز چونان ایشان متکّی به نفس خواهید گشت!!

القصّه مرافعه ی این سخن پیش اوستاد مر بوطه بردیم. او که از دست متوقعان به جان آمده بود چون منطق ایشان بشینید سر به جیبِ تفکر فرو برد ه و پس از تامل سر بر آورد و گفت که همچُنان باید بیندیشم چرا که ترسم که عدالت را به حق اقامه نکنم   (که البته در آن لحظه این سخن مرا یاداین جمله بیانداخت که :اگر خورشید را در دست ....و ماه در دست...صدمی از صدمی جابجا نخواهم کرد!!)و بدانیدکه هر کس را حقی است که قناعت ِ بر آن صواب باشد طمع بر بیش از آن عینِ خطا...

 

سرتان درد نیاورم  که هنوز ایشان در اندیشه ی اقامه ی عدل است و دوستان در حال مکیدنِ سُماق!

  واکنون شما را گویم آری شما! که تا چندی پیش از نمراتِ6و5و4و3  لب به شکوه می گشودید بدانید که قاصرِانِ همت بودید و کافران ِ نعمت! همین کفران بود که اکنون دامن گیرِ این تازه نفسان گشته و ایشان را از ترمِ3 نومید گردانیده!وگویا ما قدما جان به در بردیم چرا که هر چه می گذرد ...

 

حالیا سخن کوتاه می دارم ،مقصود از این سخن آن بود که دریابی:

 

بوریا باف گر چه با فنده است        **********         نبرندش به کارگاه ِ حریر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 23:30  توسط سمانه  |