این برف را سر ِ باز ایستادن نیست!
هر دفعه از لرزیدن خانه (به خاطربالا پایین پریدن خواهرو برادرم )می فهمم که بعله بازم "کلیه ی مدارس و دانشگاهها و ادارات دولتی به استثناء بانکها و مراکز خدماتی درمانی تعطیلند"(حفظ شدم دیگه!)
خب معلومه مغناطیس ندارن که..!
تا حالا تو زندگی نشده بود به خاطر تعطیلی خوشحال نشم!!
آقا ما نخوایم تعطیل شیم کیو باید ببینیم؟!!![]()
به یاد احساس آشفتگی و ناراحتی زمانی که با پدر ومادرم به کوه رفته بودیم افتادم:
پدرم عکسی از مادرم در مقابل قله ی پوشیده از برف گرفته بود،با موهایی تیره و پالتویی روشن برتن.من وقتی او عکس می گرفت کنارش ایستاده بودم،همه چیز سفید بود ،تنها موهای مادر تیره بود،اما هنگامی که پدر نگاتیو عکس رو در منزل به من نشون داداین طوری به نظرم می رسید که انگار یک زن سیاهپوستبا موهای سفید جلوی توده ای از ذغال ایستاده است .ناراحت بودم و توضیحات ساده ی فرمول شیمیایی مرا راضی نمی کرد.همیشه به نظرم می رسید وتا این لحظه هم همین طور به نظرم میرسه که با چند تا فرمول شیمی،محلول و نمک نمی توان این را توضیح داد، بعدها برای آرام کردن من،پدرم عکسی از مادر با پالتویی سیاه، در جایی جلوی توده ای از زغال گرفت آن جا در نگاتیوٍفیلم،زنی سیاهپوست با موهایی سفید دیدم که با پالتویی سفید رنگ بر تن، مقابل کوههایی مرتفع و پوشیده از برف ایستاده است!
آنچه در مادر روشن بود حالا فقط به رنگ سیاه دیده می شدو آنچه سیاه بود روشن!!
سیمای سفیدش ،پالتوی مشکی رنگش همین طور کوه زغال ،همه چیز آنچنان روشن و خوب بود که گویی مادرم با لبانی خندان در وسط برف ایستاده .
افکار مغشوش من پس از دومین عکس نیز فروکش نکرد و از آن موقع به بعد عکس برایم مفهوم گنگی داشت !همیشه به نظرم می رسید اصلا عکس های گرفته شده را نباید چاپ کرد،چون نگاتیو فیلم شباهتی با خود عکس ندارد.می خواستم نگاتیو ها را ببینم .در تاریکخانه زیر نور قرمز و درون وانی پر رمزکاغذ ها آنقدر شناور می شوند تا برف به شکل برف وزغال به شکل زغال در آید!
پدر سعی می کرد مرا با گفتن این جمله آرام کند که تنها یک شکل درست از عکس وجود دارد که در یک تاریکخانه است که ما آن را نمی شناسیم:
آن هم حافظه ی خداوند است.
در نظر من این توضیح آن وقت ها خیلی ساده وپیش پا افتاده بود،چون خداوند واژه ای بزرگ بود که باآن بزرگترها سعی می کردند روی همه چیز پرده بکشند و خود را راحت کنند.
فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی بدین زرِه بِبُریّ و بدان ز رَه بِبَری
گر دامن همّت ز جهان برچینی از نخل وجود خویشتن بر چینی
بر روم اگر امیر و گر بر چینی هر تخم که کشته ای همان برچینی
ای دلبر شیرین دهن ترسایی خواهم که به برم شبی تو بی ترسآیی
گر اشک مرا به آستین پاک کنی گر بر لب خشک من لبِ تر سایی
****************
صبحدم ناله ی قُمری شنو از طرف چمن تا فراموش کنی فتنه ی دور قَمَری
